|
مبارزه هر قدر صعب صعود را ادامه بده شاید قله در یک قدمی تو باشد . * دیانا وست لیک طلب کن ... به تو اعطا خواهد شد جستجو کن ... خواهیش یافت در را بزن ... بر رویت گشوده خواهد شد * انجیل آرزومند آن مباش چیزی غیر از آن چه هستی ، باشی و بکوش در کمال آنچه هستی باشی * سنت فرانسیس دی سلز تنها معنای زندگی معنایی است که انسان با شکوفا کردن نیروهای نهفته در درونش به زندگی میدهد * اریک فروم به هر کاری که اراده کنیم ، تواناییم اگر آنگونه که سزاوار است ، پیگیر آن باشی * هلن کلر شهامت ادامه تلاش برای مقصودی که بدان باور داری ، روز و شب و سالی از پی سالی دیگر ، شاید دشوار باشد اما شهامتی از این دست بزرگترین پاداش ها را به همراه خواهد داشت. کمال مطلوب را دریاب و آن را پیگیر * دی سو کوملین اگر بدانی کیستی چه می خواهی چرا می خواهی اگر خود را باور داشته باشی با اراده ای چولادین با نگرشی بس سازنده می توانی به خواسته هایت دست یابی می توانی زندگی را از آن خود سازی اگر بخواهی ... * سوزان پولیس شوتز صدا درون تو صدایی هست که تمام روز در تو زمزمه میکند " حس میکنم این درسته ، میدانم این یکی اما ، غلطه ... " نه معلم ، نه واعظ ، نه پدر و مادر ، نه دوست ، و نه هیچ آدم عاقلی نمی تواند بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط تنها به صدای درونت گوش کن . * شل سیلور استاین و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بوها پای این کاج بلند روی آگاهی آب روی قانون گیاه ... * سهراب سپهری من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ جا نمازم چشمه مهرم نور دشت سجاده ی من من وضو با تپش پنجره ها میگیرم در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف سنگ از پشت نمازم پیداست همه ذرات نمازم متبلور شده است من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ی سرو من نمازم را پی " تکبیره الاحرام" علف می خوانم پی قد قامت موج . * سهراب سپهری
می نویسم که یادم بمونه ... یه حرف جالبی شنیدم ... می نویسم که یادم بمونه ... فکر می کنم من خودم منبع انرژی هستم ... حتی می تونم به محیط انرژی بدم ... به بقیه ... نتیجه ی جالبی بود ... اینقد که هِی بهش فکر میکنم ... چقدر خلقت ما آدما جالبه ... عجیبه ... همش مثه یه معجزه اس ... پ.ن : وقتی زیادی معلق باشی ... دیگه فکر نمی کنی راست و دروغ چیه ... یعنی تو معلقی راست و دروغ معنیش رو از دست میده ... چون راست و دروغ میتونن جابه جا شن و جای همدیگه بشینن ... پ.ن : نمی دونم چرا ... ولی این نتیجه برام هر روز مهم تر میشه ... انگار این نتیجه یه زندگی ِ دوباره اس ... حتی واسه خودم ... فکر می کنم راهش خیلی چیارو از قدرت اوس کریم نشون بده ... از قدرتش ... از خلقتش ... از خودش ... از خودمون ...
سر کلاس کلیات زبانشناسی استاد کوراوغلی ... می پرسه ... زبان چه جوری به وجود اومده ... ؟ هرکس یه چی جواب میده ... اما جواب درست نیست ... توضیح میده ... اما بحث فلسفی تر از این حرفاس که تو یه ساعت بشه فهمیدش ... حرفاش اینقد جالبه که کلمه به کلمه اش تو ذهنم می مونه و هی تکرار می کنم ... میگه : زبان و فکر ارتباط مستقیم دارن ... اوس کریم وقتی فکر رو به انسان داده زبان رو هم داده ... یعنی زبان از همون اول با انسان بوده و چیزی نیست که اختراع شده باشه ... اینارو گفتم که به اینجا برسم که راجع به کلمه حرف زد ... گفت ... هنوز هیچ کس نتونسته بفهمه کلمه واقعا چیه ... هر کلمه ای که گفته میشه روی همه ی کائنات تاثیر میذاره ... و دعا تعدادی از کلمات هستن که با ترتیبی خاص کنار هم چیده شدن و تاثیر ِ ویژه ای روی کائنات میذارن ... و تاثیر کلمات روی مولوکول های آب که کلمات مثبت باعث منظم شدن مولوکول ها و کلمات منفی باعث نامنظم شدن اونها میشه ... یعنی هر آدمی می تونه کائنات و دنیا رو برای خودش همون جوری بسازه که می خواد ... فقط باید ایمان بیاره که کلماتش چه تاثیری می تونه داشته باشه ... ( یاد ِ این افتادم ... لا تقنطوا من رحمته الله ... از رحمت خدا نا امید نشو ... جز دعا های قشنگِ ... که غوغا میکنه ... باور نداری ... ؟ امتحانش کن ... یادمه که ... )* داشتم با دوستم حرف میزدم ... در مورد همین موضوع ... که اونم از فیلم راز گفت ... که باید هر چیزی که می خوای رو اول لیست کنی ... بعد اونارو واقعا طلب کنی ... و منتظر بشی تا بدستشون بیاری ... نباید عجله کرد ... باید صبر کرد تا همه چی اونی شه که می خوای ... باید صبر کرد و باور داشت ... اینارو گفتم تا همیشه یادم بمونه ... که میتونم ... همه می تونن ... دنیاشون رو با کلمات و باوراشون بسازن ... که میشه ناممکن رو ممکن کرد ... پ.ن : گفتم نمی بخشم ... نمی گذرم ... گفتم برات آرزو میکنم سلامت باشی و عمر طولانی و روزای خوب داشته باشی ... راه خواستی ... گفتم دلیل بگو ... نداشتی ... یا این جوری نشون دادی که نداری ... یه راه ِ دیگم هست ... توام همون آرزوی ِ منو برای خودت کنی ... سلامتی و روزای ِ زیاد ... بخوای که باشی ... نمی خوام با فکر اذیت شی ... می خوام به یه نتیجه برسی ... به یه نتیجه که واسم مهمه بهش برسی ... نپرس چه نتیجه ای ... این چیزایی ام که تو ذهنت ِ نیست ... ! نتیجه ی آزار دهنده ای هم نیست ... اما مهمه ... شاید واسه من مهم باشه ... نمی دونم ... این جوری خیالم راحته که می بخشم ... چون می دونم به اون نتیجه بالاخره میرسی ... پس بخواه که سلامت شی ... و باشی ...( با باورای قبلم ترجیح میدم حرف بزنم ... نمی تونم بشکونمشون ... ) این خواستم خودخواهی داره ... ولی برعکس تصورت بدجنسی نداره ... پ.ن : مثه همیشه رفتم سراغ حافظ عزیزم ... ازش پرسیدم ... در مورد همین سلامتی ... اونم موافق بود ... روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر پیش شمع آتش پروانه به جان گو درگیر در لب تشنه ی ما بین و مدار آب دریغ بر سر کشته ی خویش آی و ز خاکش بر گیر ترک درویش مکن ، گر نبود سیم و زرش در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر چنگ بنواز و بساز ، ار نبود عود چه باک آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر در سماع آی و ز سر خرقه بینداز و برقص ورنه در گوشه رو و خرقه ی ما بر سر گیر صوف برکش ز سر و باده ی صافی درکش سیم در باز و به زر سیم بری در بر گیر دوست گو یار شود ، هر دو جهان دشمن باش بخت گو پشت شود ، روی زمین لشگر گیر میل رفتن مکن ، ای دوست دمی با ما باش بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر رفته گیر از برم و ز آتش و آب دل و چشم گونه ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر حافظ ! آراسته کن بزم و بگو واعظ را که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر معنی شعرایی که اومد خیلی جالب بود ... شاید بعدا نوشتم ... حس خوبی بهم داد ... نمی دونم راجع به من چی فکر می کنی ... اما من نبخشیدن بیشتر اذیتم می کنه ... حافظ این حس رو بهم داد که درست میشه ... ممنون حافظ عزیزم ... پ.ن : بلاگ جونم نتونستم بذارم تیکه تیکه بمونی ... حس ِ بدی داشتم ... پ.ن : این روزا ... پ.ن : بقیه حرفامم یادم رفت ... * ممنون ... اشتباه نوشته بودم که بهم گفت ... خب آدم یه چی رو که می خونه باید درست بخونه ... هان ... ؟
5 مهر ... سالروز ... تصادف ... خاطره ... 2 سال گذشت ... خدا رحمتش کنه ...
چند بار امید بستی و دام برنهادی تا دستی یاری دهنده کلامی مهرآمیز نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری ؟ چند بار دامت را تهی یافتی ؟ از پای منشین آماده شو که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری ! * احمد شاملو پ.ن : هیچ وقت از آقای شاملو ( خدا رحمتش کنه ... ) خوشم نیومد ... نتونستم با شعراش ارتباط بگیرم ... درسته که میگن شعراش سنگینه ... اما من فکر می کنم شخصیتش و کاراش و رفتاراش باعث این سنگینی بود ... یه مصاحبه ازش خوندم خیلی وقت پیش ... جز تعریف از خودش و خودستایی چیزی پیدا نکردم ... بحثم شد با یکی از طرفداراش ... در مورد حرفاش راجع به فردوسی ... می گفت توهین نکرده ... گشتم دنبال حرفایی که زده ... چیزی جز توهین به فردوسی تو حرفاش پیدا نکردم ... ! چقدر راحت به یه ملت و تاریخشون توهین کرده بود ... حتی به خودشم توهین به حساب میومد اگه خودش رو ایرانی می دونسته ... ! طرفدارش حاضر نشد حرفاش رو بخونه ... ! به قول اخوان ثالث ... مطرح بودن به هر قیمتی ... ؟! پ.ن : هنوز ... هنوز ... اول ِ اول ِ راهم ... یه راه ِ طولانی ...
هیچ بوده ام به جانب هیچ رفته ام روزگاری رویاهایی عجیب دیده ام آدم ها و پرندگانی که به الفاظی غریب سخن می گفتند بارانی که بر سر سنگ ها می بارید و کسانی از رازی سخن می گفتند و پرنده ی بی صدایی که ساده ترین طعامش من بودم منتظرم ایستاده بود . * شمس لنگرودی پ.ن : هیچی ...
چرا ساکتی ... ؟؟ چیه ... ؟ چرا هیچی نمی نویسی ... ؟؟ این روزا رو گذروندی ... گذروندیم ... همه گذروندیم ... چرا باز ساکتی ... ؟؟؟ چرا نمیگی که هستی ... ؟؟؟؟ چرا نمیگی که بیخودی میگن که نمیشنوی ... یعنی یادت رفته ... ؟؟؟ نگو که یادت رفته ... تو حافظه ات خیلی خوبه ... پس یادته ... یادته که تو همه ی اون روزا تونستی ... یادته که تو همه اون روزا اوس کریم باهات بود ... باهات هست ... چرا ساکتی ... ؟؟ مگه باورش نداری ... ؟؟؟ بگو ... بنویس ... پ.ن : این روزا ...
راهی نمانده است مگر راهی که مرا به من می رساند ، دست در دستِ خویش همچون گل سرخی به گل بودن خود شادمان باش. * شمس لنگرودی پ.ن : دوستای گلم ممنون از مهربونی هاتون ... ممنون که به یادم بودید ... آوا جونم از نوشته ی قشنگت ممنونم ... محدثه جونم ... ممنون دوست گلم برای همه چی ... آیدا جونم ... نیما ... افشین ... سیما ... گلی جونم ... SparroW ... و بدون اسم ... همگی ممنونم ... پ.ن : نمی دونم کجام ... زمان گنگ می گذره ... از همه ی دوستام بی خبرم ... تو ذهنم مرور می کنم ... دلم تنگ شده براشون ... حرف دارم ... اما کلمه هام نیستن ... پ.ن : از تابستون هیچی نفهمیدم ... این آخریم که شاهکار بود ... خیلی سعی کردم به چیزی فکر نکنم و هی بگم داره خوش میگذره ... شلوغی رو به رو خودم نیارم ... ولی خب ... ! پ.ن : درست میشه همه چی ... مگه نه اوس کریمم ... ؟
هر سال گندتر از سال قبل ... هرچی بیشتر روزش نزدیک میشه ... شوق و ذوقم کمتر میشه ... هر سال یه چی واسه پیش اومدن هست که گند بزنه بهش ... دوسش ندارم ... پ.ن : آره علتش خودمم که هر سال ...
مدتهاست که ننوشتم ... خیلی وقته سر نزدم به اینجا ... هر کس می تونه برداشته خودش رو کنه از این ننوشتن ... اینکه خیلی داره بهم خوش می گذره ... یا اینکه اینقد حجمِ حرفام زیاد شده که نمی دونم چه جوری بنویسم ... ثانیه ها و دقیقه ها و روزا داره می گذره و من هنوز دنبال یه جوابم ... شاید یه راه ... شاید یه جمله که بتونم حرفم رو بزنم ... شاید ... پ.ن : دوستِ نقطه چین ... ! تو هر جوری دوست داری فکر کن ... فقط درکت نمی کنم که چرا اسمت رو نمی نویسی ... که چی آخه ... ؟! پ.ن : اوس کریم ... به کمکت خیلی احتیاج داره ... می دونم هستی ... اوس کریمم ... اوس کریم منم به کمکت احتیاج دارم ... اوس کریمم ... پ.ن : حرفام رو نفهمید ... نمی دونم چی برداشت کرد ... اما می دونم درکشون نکرده ... پ.ن : تو در چه حالی ... ؟! حس می کنم چیزی هست که ... امیدوارم هر چی هست به خوشی باشه برات ...بی تفاوتی هم عالمی داره ... خیلی وقته دارم تجربه اش می کنم ...
|
|